یادی از امام عاشقان -2

       پیرمردی در خانه امام در قم خدمت می کرد و هر روز برای خرید نان به نانوائی می رفت. نانوا و مردم او را می شناختند و تا او را می دیدند ، با شیفتگی از او می خواستند تا از امام برایشان تعریف کند و سپس بدون نوبت نان هایش را می خرید و به خانه باز می گشت .

      روزی امام او را کنار کشید گفت : بابا ! شنیده ام وقتی می روی توی صف می ایستی ، می گویند ایشان در خانه آقاست و بی نوبت به تو نان می دهند.

      پیرمرد گفت : بله ، همین طور است .

      امام گفت : ولی این کار را نکن. خوب نیست کسی از این خانه برود و بدون نوبت خرید کند . تو باید مانند دیگران در صف بایستی !

/ 1 نظر / 9 بازدید
نا شناس

آقاي نجفي ! داري سياسي مي نويسي ! راستي كدام طرفي هستي ؟! به كي راي دادي ؟